X
تبلیغات
شهرزاد
دوست دارم امسال رو متفاوت از سالهای دیگه بگذرونم.

انقدر متفاوت که وقتی سال ۱۳۸۹ تموم شد بگم خیلی حیف شد نه اینکه کلی ذوق زده بشم از اتمام سال.

سالهای مختلفی رو پشت سر گذاشتم و وقتی برمی گردم به قبل دلم برای بعضی از اون سالها پر می کشه و دوست داشتم که تواناییه برگردوندن زمان به عقب رو می داشتم.

کاش می شد یه لحظه ها و روزها و ... رو ثابت نگه داشت تا ازشون نهایت استفاده رو برد.

سال خوبی رو شروع کردم. یک هفته اول رو رفتیم شیراز و هفته دوم هم رفتیم شمال. مسافرتهای دلچسبی بود.

محل کارمم همه چی مثل همیشه و تکراری در حال گذره.

امیدوارم همتون سال خوبی رو پیش رو داشته باشید و کلی اتفاقات خوب در انتظارتون باشه.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم فروردین 1389ساعت 9:39  توسط شهرزاد  | 
امروز روز ولادتمه...

بسیار بسیار خوشحالم چون الان چندین روزه که با تبریکات بسیار و هدایای متعددی رو به رو هستم و کلی ذوق زده شدم.

یه مهمونی کوچولوی بسیار خوب هم با چند تن از دوستای مشترکمون (مشترک بین من و خاطره جونم) گرفتیم که جای همه خالی بود چون بسی بسیار خوش گذشت

بالاخره مگه تو دنیا چند تا شهرزاد مثل من ممکنه وجود داشته باشه که هی بگه عاشقتونم

خلاصه روزهای آخر سال خوبی رو پشت سر می زارم و امیدوارم برای همتون به همین شکل باشه و کلی بهتون خوش بگذره.

برای همه آرزوهای خوبی آرزو می کنم و عاششششششششششق همتونم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اسفند 1388ساعت 8:19  توسط شهرزاد  | 
فصل زمستون رو خیلی دوست دارم چون عاشق سرما هستم و از گرما بیزار. اما به دلایل خاصی از سه ماه این فصل عاشق اسفندم...

اینکه الان خونمون رو هواست و از طبقه سوم تا اول همه چی برای خونه تکونی بهم ریخته و وقتی وارد خونه می شی انگار که رفتی سمساری واسه من جالبه چون نتیجش بسیار دلچسبه (منظورم بعد از تکوندن خونه و تمیز کاریه)

اینکه یک ساله دیگه هم تموم می شه و سال جدیدتری می یاد که دوست داری براش یه عالمه برنامه بریزی یه جورایی هیجان داره.

و اما مسئله و نکته مهم اینجاست:

تولد خودم و خاطره جونم و خواهر خاطره جونم (مهتاب جون) تو این ماهه!

فکر کنید چه انسانهای نازنینی تو این ماه به دنیا اومدن

به هر حال از اینجا به تمام کسایی که تولدشون تو این ماه هست تبریک می گم و براشون آرزوی موفقیت می کنم و عاشق همشونم

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اسفند 1388ساعت 8:20  توسط شهرزاد  | 
سلام

من اومدم دوباره با يه عالمه حرف واسه گفتن.

كلي دلم واستون تنگ شده بود (درسته نديدمتون و حتي صداتون رو نشنيدم اما دلتنگ اين وبلاگ و دوستام و نظراتتون شده بودم)

اينجا واسه من يه وقتها منبع كسب انرژي مي شه و يه وقتها هم جايي واسه دردودل كردن و اكثر اوقات مكاني براي شوخي كردن و شاد كردن دوستام... به هر حال بسيار دلتنگتون شده بودم.

جاي شما بسيار خالي بود چون بنده پنجشنبه و جمعه منزل خاطره جان دختر خاله گرام كه البته خالصانه و مخلصانه عاشقشم بودم...

مي تونيد به وبلاگش سري بزنيد و از اتفاقات اين دو روز مطلع شويد و البته كلي بخندين...

البته يه قسمت از ماجرا كه بسيار جالبه من براتون مي گم تا منظور من رو از خوشگذروني درك كنيد:

پنجشنبه ساعت ۱۱ شب يعني بعد از رفتن مهتاب و بابك و هستي و خوابيدن آتيش پاره من هم رفتم كه خير سرم بر خلاف شبهاي ديگه اي كه خونه خاطره جان تا صبح بيدار مي مونديم زود بخوابم...

من هميشه تو اتاق آتيش پاره روي تختخوابش مي خوابيدم و پنجره بالا سرم رو باز مي زاشتم چون فوق العاده گرمايي هستم و از گرما متنفرم. اون شب هم هوا بيش از اندازه گرم بود. انقدر كه حتي باز كردن پنجره هم جوابگوي گرماي بيش از حد هوا نبود اما به هر حال سعي كردم كه بهش فكر نكنم و بخوابم.

چشمتون روز بد نبينه كه اصل ماجرا همينجاست:

از ساعت ۱۱:۳۰ تا ۴:۳۰ صبح حتي ۵ دقيقه هم نتونستم بخوابم و تو اين ۵ ساعت تا تونستم پشه كشتم و خودم رو خاروندم.

هر نيم ساعت يكبار از جام بلند مي شدم و دست و پام رو آب مي زدم و دوباره برمي گشتم سر جام!

تو رو خدا فقط تصور كنيد كه من چي كشيدم!!!!!!!!!

ساعت ۴:۳۰ به مهتاب اس ام اس دادم كه اگه بيدار بود ازش شماره آژانس بگيرم و برم خونمون...

بالاخره حاضر شدم و اون موقع صبح رفتم خونه مهتاب اينا و تونستم ۴ يا ۵ ساعتي بخوابم.

شب بينهايت بدي بود و اين موضوع رو تا زنده ام فراموش نمي كنم چون تا فردا ظهرش همش در حال خاروندن خودم بودم

قسمتهاي خوب اين دو شب تو پست خاطره گفته شده كه البته خيلي جاهاش توسط ايشون سانسور شده...

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم اسفند 1388ساعت 9:42  توسط شهرزاد  | 
اولین بار که با وبلاگ آشنا شدم و اولین پستم رو که گذاشتم کلی ذوق داشتم. خیلی لذت بردم و به نظرم کار جالب و پر هیجانی رسید.

یه محیط کاملا دوستانه و راحت که می تونی توش دردودل کنی و کلی از نظرات دیگران استفاده کنی.

خیلی سعی می کنم روزها و لحظه ها رو به شادی سپری کنم. مدام در حال جنگ با خودمم تا با حالم کنار بیام و باعث حالگیری دیگران مخصوصا خانوادم نشم. اما نمی شه که نمی شه! راستش یه مدت کوتاهی خوب می شم و دوباره برمی گردم به حالتهای قبلیم و می شم یه دختر کاملا بی حال و حوصله و بداخلاق.

دلتنگم برای گذشتم و به یاد آوردن خاطراتم دیوونم می کنه!

می دونم تو زندگی همه ناراحتی و گرفتاری هست اما تحمل ناراحتی من بعضی وقتا انقدر کلافه کننده می شه که حتی حال و حوصله خودمم ندارم.

گوشیم رو جواب نمی دم و حوصله پست گذاشتن و سر زدن به وبلاگم رو ندارم حتی غذا خوردن هم برام یه عذاب می شه! خلاصه کلی بهم می ریزم و می شم این آدمی که هستم.

اگه پست نمی زارم یا دیر به دیر سر می زنم واسه این حالمه که یه مدت کوتاهی خوب می شه و دوباره و به مدت زمان زیادی باهاش درگیرم.

اما از اینکه این محیط رو دارم تا همین دیر به دیر هم سری بزنم و دردودلی بکنم خوشحالم.

روزهای شاد و خوبی برای همتون آرزو می کنم(عاشقتونم)

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم دی 1388ساعت 15:2  توسط شهرزاد  | 
خاطرات شمال محال یادم بره...

جاتون بسیار بسیار خالی بود و بسیار بسیار خوش گذشت. البته علت اصلی این همه خوش گذرونی  وجود خاطره جونم به همراه آتیش پارش بود.

می خوام از قسمت پر هیجان سفرم بگم:

صبح روز سه شنبه زنگ زدم تعاونی ۱۱ ترمینال آزادی و برای ساعت ۶ بعدازظهر بلیط اتوبوس رزرو کردم. با مصطفی (پدرم) قرار گذاشته بودم که بیاد ترمینال چون کاپشنم رو خونه جا گذاشته بودم. خلاصه چون مصطفی زودتر رسیده بود برای گرفتن بلیط اقدام کرده بود اما از شانس خوب بنده به علت نیومدن اتوبوس بلیط کنسل شد و مجبور شدیم به تعاونی ۷ و در نهایت تعاونی ۱۵ مراجعه کنیم تا بالاخره برای ساعت ۶:۳۰ بلیط بگیرم. تا ساعت ۷ منتظر شدیم تا بالاخره اتوبوس اومد و سوار شدیم. تا ساعت ۷:۳۰ صبر کردیم اما تعداد مسافرین اتوبوس به اون بزرگی با بنده ۶ نفر شد و به همین دلیل حرکت این اتوبوس هم کنسل شد و به ما ۶ نفر گفتن که سوار اتوبوس اردبیل بشیم. چشمتون روز بد نبینه! با همراهی مصطفی سوار اتوبوس اردبیل شدیم. تا حالا تو عمرم چنین صحنه هایی ندیده بودم و چنین بوهایی استشمام نکرده بودم. تو کل اتوبوس فقط ۴ مونث وجود داشت و همه از دم مذکر بودن. کلا همه از خانمها گرفته تا آقایون زبون اصلی حرف می زدن که من هیچی نمی فهمیدم. از بوی عرق گرفته تا بوی پا و بوی ساندویج تخم مرغ همه رو استشمام کردم. در نهایت ساعت ۸:۱۵ اتوبوس حرکت کرد و من ساعت ۲ صبح رسیدم دم در دهکده. (اگر بخوام بیشتر از این از اتفاقات هیجان انگیز داخل اتوبوس بگم ممکنه دلتون بخواد و حوس کنید و دوست داشته باشین یکبار امتحان کنید و من عذاب وجدان بگیرم از اینکه براتون تعریف کردم)

چهارشنبه از صبح درگیر انجام کارهای حاضر شدن برای مهمونی بودیم و اصلا نفهمیدم کی بعدازظهر شد. خلاصه رفتیم مهمونی و من کلی از دوستام رو که از عید ندیده بودم اونجا دیدم و یه عالمه ذوق کردم و کلی حرکات موزون اومدم و شب با انرژی تخلیه شده به خونه برگشتیم.

پنجشنبه رو صرف خرید سوغاتی و لذت بردن از هوای بسیار عالیه شمال کردم و شب برای شام با دوستامون قرار گذاشتیم و جاتون خالی شام رفتیم کباب خوردیم.

جمعه صبح به همراه داییم راهی تهران شدم.

خیلی خیلی خوش گذشت و من به این مسافرت کلی احتیاج داشتم.

راستی یلدا مبارک.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 9:17  توسط شهرزاد  | 

تصاویر بالا حاکی از حالتهای مختلف اینجانب در طول روز می باشد.

بله! درسته! با پست قبلیم زمین تا آسمون فرق می کنه!

راستش تو این مدت حال خوشی نداشتم ولی دلم برای وبلاگم و دوستام کلی تنگ شده بود اما بی حوصلگی مانع از سر زدنم به وبلاگم و دوستای خوبم می شد. به هر حال در حال حاضر حال بسیار خوبی دارم و از اینکه دوباره حضور پیدا کردم خیلی زیاد خوشحالم.

بالاخره به این نتیجه رسیدم که دلیلی وجود نداره تا همه چی همیشه مطابق به میل و خواسته آدم باشه و ممکنه خیلی جاها بدتر از این هم بشه که البته نه یکبار بلکه هزاران بار خدا رو شکر.

خاطره عزیزم به همراه آتیش پاره دوست داشتنیش رفتن شمال و قراره که اگه بشه من هم برای آخر هفته مرخصی بگیرم و به اونها بپیوندم.

امیدوارم آخر هفته به همه خوش بگذره و اوقات خوشی رو سپری کنید.

می خواستم از تمام دوستای خوبم که تو این مدت به وبلاگم سر می زدن و برام کامنت می زاشتن و نگران حالم بودن تشکر کنم. عاشششششششششششششقتونم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 9:24  توسط شهرزاد  | 

همه چهره هایی رو که در بالا ملاحظه می فرمائید چهره اینجانب در حالتهای مختلف در طول روزه...

دختر خاله عزیزم (خاطره) فرمودن که بنده دارم به سمت افسردگی پیش می رم و دیگه هیچ امیدی بهم نیست.

نمی دونم چم شده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

فوق العاده عصبی و بداخلاق و پرخاشگر شدم!

با همه سر جنگ دارم و دلم می خواد با هر کسی که بهم هر چی می گه یه دعوای مفصل راه بندازم اونم سر هیچی...

صبر و تحملم رو از دست دادم و قدرت تمرکز رو هیچ موضوعی رو ندارم!

دچار دوگانگی در تصمیم گیری شدم و همش احساس می کنم کار درست چیزی غیر از تصمیم من بوده...

خلاصه یه جورایی من رو از دست رفته به حساب بیارید...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 11:10  توسط شهرزاد  | 
سلام دوستای خوبم

شهرزاد مریض شده. هم سرما خوردم هم معدم به شدت درد می کنه.

ریشه سرماخوردگیم بر می گرده به اینکه دیشب مثل انسانهای اولیه لباس تنم بود و به همون شکل رفتم تو حیاط منزل و با موبایلم فک زدم اونم به مدت ۴۵ دقیقه.

ریشه معده دردم بر می گرده به اعصابم که بالاخره تو محل کار موضوع برای عصبی شدن بسیاره (اونایی که مثل من ساعت ۷ از خونه می رن بیرون و ساعت ۶ یا ۷ شبم بر می گردن حال زاره من رو درک میکنن)

البته خدایا هزار مرتبه شکرت به خاطر همه چه...

و اما این تعطیلات بسیار دوست داشتنی که در راه:

این آخر هفته بر عکس آخر هفته گذشته همش به استراحت و خواب خواهد گذشت چون اولا خاطره جونم به همراه آتیش پارش می خوان تشریف ببرن مسافرت درثانی من خیلی مریضم پس از مهمونی و تفریح و خاله بازی خبری نیست!

امیدوارم به همتون یه عالمه خوش بگذره...

عاشقتونم

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 9:58  توسط شهرزاد  | 
تو پست قبلیم گفتم که از چهارشنبه تا جمعه خونه دختر خالم (خاطره) چتر باز کرده بودم.

شرح کاملی از اتفاقات اون سه روز رو خاطره تو یکی از پستاش نوشته.

همه چی خیلی عالی بود.

کلی دور هم صفا کردیم و البته تا می تونستیم تناول کردیم.

دقیقا تو یکی از این شبها خاطره جون لطف کرد و برامون کنسروی از حیوانات دریایی آورد.

چشمتون روز بد نبینه که من حتی با دیدنش نزدیک بود شکوفه بزنم چه برسه به خوردنش.

همه اون ایشون و اوشونی که خاطره تو پستش گفته در جمع ما بودند.

گرچه من خودمم نفهمیدم که بالاخره ایشون کی بود و اوشون کی بود!!!!!!

تو اون سه روز خاطره و مهتاب (خواهر خاطره) می رفتن و می یومدن هی به من تذکر می دادن که شهرزاد: بشین پاشو حرف بد نزن بچه ها رو اذیت نکن آتیش پاره رو آروم ماچ کن گلواژه تلاوت نکن و...

چه اسیری ای کشیدم من مظلوم تو اون سه روز...

منم که خجالتی و مجبور بودم همش بگم چشم...

آتیش پاره هی می رفت و می یومد و می گفت: مامان شهرزاد من رو سفت ماچ کرد شهرزاد من رو محکم بغل کرد شهرزاد با من بازی نمی کنه شهرزاد دست تو دماغش می کنه...

واقعا خوش گذشت و دلم براشون کلی تنگ شده و عاشق آتیش پاره و مامانشم یه عالمه...

دیروز و امروز به شدت سرم محل کارم شلوغ بود و وقت پست گذاشتن نداشتم ولی دلم برای وبلاگم کلی تنگ شده بود و بالاخره یه فرصت خالی پیدا کردم تا یه سری بزنم.

خلاصه اینکه خوش به حال اونایی که دختر خاله دارن اونم مثل خاطره جونم...

فکر کنم خاطره با خوندن این پستم چند کیلویی اضافه وزن پیدا کنه.

امیدوارم تعطیلات آخر هر هفته به همه یه عالمه خوش بگذره اما مجبور نشن کنسرو جونورای دریایی بخورن... 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 20:4  توسط شهرزاد  |